سلام..........
با تو هستم ، چرا ساکتي ؟ چرا اسيري ؟ چرا نمي فهمي ؟ چرا تامل نمي کني ؟
چرا عقل داري و نمي انديشي ؟ چرا خواندن بلدي و نمي خواني؟
چرا پا داري و جستجو نمي کني ؟ چرا انساني و اين را نمي داني؟
چرا روحي داري اما در محبس تني؟
چرا توانا نيستي به چراهايم پاسخ دهي؟
مي بيني چقدر خود را کوچک کرده اي ؟
تو انسان خلق شدي اما کاش آفريده نمي شدي !
بگو وجودت براي چيست؟
چرا قلبت را مجبور به خاموشي مي کني؟
آه ،مي دانم تو که قلبي نداري ،فکر کردي آن پاره گوشت را مي گويم؟
من از جايگاه خدا مي گويم ! آهنگ عجيبش را نمي شنوي ؟
گوش کن خوب گوش کن ،قلبت حرف هايي براي گفتن دارد !
آه تو چه مي داني آنچه در زير قفسه ي سينه ات فرياد مي زند و تو نمي شنوي چيست ؟ بگذار برايت بگويم تا لااقل بداني چقدر خود را حقير کرده اي
آه او خدايي است که جايگاهش تمام هستي و عالم است حتي فراتر از آن !
اما ببين با تو چه کرده است واقعا که کوري !
او با آن عظمت خود را در قلب کوچکت جا داده است .
خدايي که جا و مکاني ندارد اما همه ي ملکوت از آن اوست هميشه با توست
اما نه در کنارت ،نه در آسمانها ،نه در صومعه ها ، نه در ..
اودر درونت است مي داني چه مي گويم؟ آيا مي انديشي چه مي گويم؟
آيا درک مي کني چه مي گويم؟
نه نمي داني ! بگذار بگويم او در درونت است يعني او با تو يکي شده
يعني فرقي با او نداري . او با تو همراه شده . او تو را بينهايت دوست دارد
او بي نهايت است اما خود را در تو جا کرده است .
آه چرا درک نمي کني تا راحت شوم؟ مي خواهي چه کنم تا بفهمي چه مي گويم ؟
آه نمي داني چقدر برايت گريه کرده و اشک ها ريخته ام ! چقدر دلم برايت سوخته است ؟
چقدر به خاطر بدبختي هايت برايت شب زنده داري کرده ام ؟
براي چه متعجبي !آري با تو هستم !!
خدايا سخن براي چه مي گويم ؟ اين حرف و حديث ها براي چيست؟
اين گفته ها چه ثمري دارد ؟ تا زماني که افکار و انديشه هايم زنداني کلمات و نوشته ها باشد
از آنها چه سود؟
با تو هستم اي انسان ،آيا مي خواهي خود را بشناسي ؟ پس خود را فراموش کن ! آري خويشتن را فراموش کن .
خدايا فلسفه ي بودن چيست ؟
اين هستي آفريدي براي چه؟ لحظه ي مرگ چگونه است ؟ پس از مرگ چه بر من مي گذرد؟
خدايا مي خواهم همه ي پرده ها را کنار بزنم و اسرارت را هويدا کنم و ببينم هست و نيست را !
مطمئنم اين زمين ناچيز پناهگاه ابدي من نيست من روشنايي هاي عظيمي
پشت پرده اسرارت مي بينم .
مي خواهم بگويم خدايا من عاشقت هستم و مي خواهم خود را در تو غرق کنم اما چرا نمي شود؟
من سراپا آتش شده ام عشق تو همچون آتشي سردي ناپذير و زوال ناپذيراست !
آه خدايا شعله هايش لحظه به لحظه فراتر مي رود اما فروکش ناپذير است .
خدايا چه بگويم دردي بي دواست .
خوب حالا مي بيني راه چاره اي برايم نگذاشته اي !به جز يک راه ! آري فقط يک راه،
غرق شدن ! همين ! غرق شدن ! غرق مي شوي و ديگر خلاص !
ديگر از آتش عشق و درد بي دوا خبري نخواهد بود ! آري لذت ابدي ! واي خدايا چه لذت بخش است!
آري عشق آنجا به اوج خود رسيده است آري در پله ي آخر،آري در نوک قله !
ببين انسان بيا ،بيا اينجا کنارم بشين با تو کار دارم بيا باهم فکر کنيم
بيا عقل هاي خودمان را روي هم بگذاريم ببينيم واقعا چه هستيم نه نه اصلا ببينيم براي چه هستيم!
لحظه ها سپري مي شود من مي نويسم ازآشفتگي ها ،از سرگرداني ها ،از مستي ها،
از آشوب هاي دل مي نويسم آري من نمي دانم چه مي نويسم
حتي در نوشته هايم هم خود را گم کرده ام .
خدايا زندگي کردن سخت نيست بلکه زندگي کردن بي تو سخت است .
من پله پله بسويت مي آيم تو منتظري مي دانم چشم به انتظارت نمي گذارم .
روزي بر بلندترين قله عرش تو پا مي گذارم و از آنجا به همه سلامي پر معني مي کنم
در حالي که تو را يافته ام و..
صحبت کردن با توبراي تو سخت است به اندازه ي فهميدنت .
آخر چرا اسير خاکم کردي .چرا من را نزد خود نگه نداشتي .
من هبوط کردم و حالا بايد خودم بالا بيايم . سخته ولي وقتي تورا آن طرف مي ببينم ذره اي به اين سختي اهميت نمي دهم .
گاهي خداي من به خود مي گويم : علي تو هم خودت را با اين فکرها مسخره کردي !
بس کن ديگه مثل بقيه باش ببين چه راحتن .چه آروم و بي خيالن . !
ولي خدايا به خداييت قسم نمي تونم . هر چه فکر مي کنم مي بينم مسئله اي مهمتر از تو نيست.
حتي اگر نباشي . چون نبودنت يعني پوچي و اين کلمه ي نبودن تو چه بي معني است .
گاهي به خود مي گويم :علي براي لحظه اي فکر کن خدايي نيست چه حسي
داري ؟
و بعد جواب مي دهم : دارم هلاک مي شوم احساس پوچي داره منو منفجر مي کنه
چون حتي اثبات نبودنت به اندازه ي اثبات بودنت سخت و غير قابل فهم است .
خدايا آتشي در دلم شعله ور است که به هيچ شکلي فروکش نمي کند
گاهي به خود مي گويم :علي رها کن اين خانه وکاشانه و خانواده و دنيارو و برو .
برو بزن به دشت و کوه . همه ي جاهارو بگرد و خدا را جستجو کن .
و در پاسخ به خود مي گويم : با اين کار مي خواهم آتش درونم را خاموش کنم
و اين آتش در اين دنيا سردي پذير نيست پس بيهوده تقلا نکن .
خلاصه من خود را ميزبان شعله ها مي بينم تا وقتي که اين هجران به پايان رسد و
من خود را در عالم ابديت در کنارت دوباره حس کنم .
آه آه اي انسان تو چه ناداني ، آخر چگونه حقيقت را رها کردي ؟
ومن هنوز مي نويسم از حقيقتي غم آلود مي نويسم . از تو که لحظه لحظه هاي عمرم با يادت
رنگي طلايي مي گيرد و ذره ذره مرا به سرچشمه ي زلال ابدي نزديک تر مي کند
ومن باز مي نويسم به خود مي گويم عاشق شدي ؟
پاسخ مي دهم: آري اين که روشن است چرا مي پرسي؟
مي گويم : اگر عاشق شدي براي عشقت چه کرده اي ؟
پاسخ مي دهم: مگر چه کار بايد بکنم اصلا چه مي توانم بکنم؟
مي گويم: مگر نمي داني ؟ اگر عاشق شدي بايد دست از زندگي بشويي
وسپس وارد معرکه ي عشق شوي !راهش را ميداني؟
پاسخ مي دهم : ......
(نه ديگر پاسخي ندارم به جز اينکه تنها پاسخم سکوت است
تا لحظه ي خاموشي ابدي !!! آيا تو مي تواني پاسخي داشته باشي؟)
نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17 ساعت 11:27 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت