|
|
نکنه من مردم.............. دلم میخواد بنویسم٬ولی نمیدونم چی بگم اصلا دستم به نوشتن نمیاد! اینبار انقده خستم که نه٬نای واسه حرف زدن دارام ونه٬دیگه سوی به چشمام مونده واسه دیدن حس عجیبی دارم سرم به بدنم سنگینی میکنه ٬ قلبم واسه فقسه سینم بزرگ شده چشمام دیگه به من هیچ اختیاری رو نمیده ٬دستام هر کدوم واسه یکی دیگه میزنن پاهام دیگه قدرتی واسه رفتن نداران ٬نمیدونم واسه چی همه چیز انقده سرد ساکت وبی روح شده همه چیز ٬ نکنه من مردم .............
رفتنت اغاز ويراني ست حرفش را مزن ابتداي يک پريشاني ست حرفش را مزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني ست حرفش را مزن ارزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را مزن دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار اساني ست حرفش را مزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را مزن حرف رفتن ميزني وقتي محتاج توام رفتنت اغاز ويراني ست حرفش را مزن
نوشته شده در سه شنبه 1385/08/09 ساعت 18:35 توسط نازنین
بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس و شمیم سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان قصلها میگذرند بی هیچ جنبشی. از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ . آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/27 ساعت 0:32 توسط نازنین
سلام.......... داري ؟ خلاصه من خود را ميزبان شعله ها مي بينم تا وقتي که اين هجران به پايان رسد و
نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17 ساعت 11:27 توسط نازنین
بزرگترين چيزي که ميشه بخشيد
نوشته شده در جمعه 1385/06/31 ساعت 9:11 توسط نازنین
رفتي خونم شده ويرون
نوشته شده در دوشنبه 1385/06/27 ساعت 14:55 توسط نازنین
مدتها بود که همه چيز رو بوسيده بودم و کنار گذاشته بودم ولي خوب ديگه همون حس رفتن کار دستم داد ٬ ميدونين تا در خونه دوست رفتن و سعادت زيارت نداشتن يعني چي واي خداي من ديوانگي بودو بس ٬ تمام اميدم هم واسه رفتن٬ ديدن اون بود ولي چي بدتر از اين که لب چشمه بري تشنه برگردي چي بدتر از اين که پيش دلدار بري ولي کام دل نگيري ٬ کسي توي اين سفر از درد دل من خبر نداشت پس مجبور بودم یه جوری عقده دلو دور از چشم همه خالی کنم٬ ولي خوب٬قسمت همين بوده آخه از اون قديم نديما ميگن بین عاشقو معشوق راهیست دراز ولي با تمام اين وجود راضيم به رضاي او
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
نوشته شده در جمعه 1385/06/24 ساعت 16:45 توسط نازنین
مهدی خوب زهرا وقتی بیای بهار می شه دوباره تو آسمون پر میشه از ستاره
وقتی بیای دنیا چراغون میشه دشت و دمن شکوفه بارون میشه وقتی بیای بچه ای گریون نمی شه واسه یه نون پدر تو زندون نمی شه وقتی بیای شاه و گدا نداریم ما دیگه هیچ وقت غم نان نداریم وقتی بیای ظلم و ستم نمی مونه دود می کنیم اسفند دونه دونه وقتی بیای شرمند میشه خورشید تو آسمون جایی نداره خورشید وقتی بیای دنیا به خود می باله هدیه به تو گل های سرخ لاله وقتی بیای مهدی خوب زهرا آهومی شم در بدر تو صحرا
نوشته شده در جمعه 1385/06/17 ساعت 15:13 توسط نازنین
زخمي تر از هميشه ، از درد دل سپردن نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 ساعت 16:54 توسط نازنین |