|
|
به شكوه آنچه بازيچه نيست بينديش. من خوب آگاهم كه زندگي،يكسر صحنه بازي ست؛ من خوب ميدانم. اما بدان كه همه براي بازيهاي حقير آفريده نشده اند. مرا به بازي ِكوچك ِشكست خوردگي مكشان! به همه سوي خود بنگر و باز مي گويم كه مگذار زمان،پشيماني بيافريند. به زندگي بينديش با ميدانگاهي پهناور و نامحدود. به زندگي بينديش كه مي خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب كند. به روزهاي اندوه باري بينديش كه تسليم شدگي را نفرين خواهي كرد. و به روزهايي كه هزار نفرين،حتي لحظه يي را بر نميگرداند. تو امروز بر فرازي ايستاده يي كه هزار راه را مي تواني ديد؛ وديدگان تو به تو امان مي دهند كه راه ها را تا اعماقشان بپايي. در آن لحظه هاي خطير كه سپر مي افكني و مي گذاري ديگران به جاي تو بينديشند، در آن لحظه هايي كه تو ناتواني خويش را در برابر فريادهاي ديگران احساس مي كني، در آن لحظه يي كه تو از فراز،پا در راهي مي گذاري كه آن سوي آن،اختتام ِتمام ِانديشه ها و رؤياهاست، در تمام لحظه هايي كه تو ميداني،مي شناسي و مي خواهي شناخت،به ياد داشته باش كه روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمي گردند.
به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه زمان
نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/11 ساعت 5:58 توسط |