|
|
مدتها بود که همه چيز رو بوسيده بودم و کنار گذاشته بودم ولي خوب ديگه همون حس رفتن کار دستم داد ٬ ميدونين تا در خونه دوست رفتن و سعادت زيارت نداشتن يعني چي واي خداي من ديوانگي بودو بس ٬ تمام اميدم هم واسه رفتن٬ ديدن اون بود ولي چي بدتر از اين که لب چشمه بري تشنه برگردي چي بدتر از اين که پيش دلدار بري ولي کام دل نگيري ٬ کسي توي اين سفر از درد دل من خبر نداشت پس مجبور بودم یه جوری عقده دلو دور از چشم همه خالی کنم٬ ولي خوب٬قسمت همين بوده آخه از اون قديم نديما ميگن بین عاشقو معشوق راهیست دراز ولي با تمام اين وجود راضيم به رضاي او
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
نوشته شده در جمعه 1385/06/24 ساعت 16:45 توسط نازنین |